توجه

قابل توجه دوستان گرامي

از اين تاريخ به بعد، مطالب اين وبلاگ در «وب سايت دكتر هادي نوري»  با آدرس اينترنتي «www.hnoori.ir نمايش داده مي شود و ديگر در اين وبلاگ مطلبي ثبت نمي شود. لطفا نظرات خود را در وب سايت مذكور ارائه نماييد.


با سپاس ـ هادي نوري

يادداشت هاي شخصي 16


گرانبهاترين سرمايه هر انساني

                                      شرافت اوست


يادداشت هاي شخصي 15

در قاموس من،

       " بزرگ بودن" توانستن در عصر نتوانستن هاست.


يادداشت هاي شخصي 14


به سرو نگاه كن

               كه چقدر باشكوه ايستاده است.


يادداشت هاي شخصي 13


* برهوت انديشه *

در اين برهوت انديشه

چه مي توان گفت

چگونه مي توان سخن راند

چگونه مي توان حركت نمود

كدام گام ها با ما به حركت در مي آيند

كدام نفس ها را مي توان به ياري طلب نمود

كدام فريادرس را مي توان براي فريادهامان فراخواند

كدام اعماق را مي توان به پناهگاهي براي سكوت مان مبدل ساخت

كدام خانه را مأمن مي توان نمود

كدام مأوا را مي توان جست

كدام انديشه را

 چگونه؟

 

45/15 دقيقه

يكشنبه  20/12/85


يادداشت هاي شخصي 12

* پرواز *

 

پرواز در مسيري مي توان نمود

كه پرستوها بال توانند گشود

چكاوك ها سينه در فراق دوست چاك توانند نمود

و امواج به نسيم هاي دل انگيز سلام توانند كرد.

آنجا كه ابرها روي از سياهي برخواهند تافت

و چترها از فراز همه تاريكي ها برگشوده خواهند شد.

چونان مه اي در ميان همه آنجا كه هست و نيست

و همانند جويي كه با حركت اش مي ماند و مي رود.

نه سكون تواندش به ايستادن بردن

و نه تنداي حركت تواندش به بردن ايستادن.

مي ماند اما در هنگامه رفتن ناهمدلان

و مي رود اما به وقت خفتن ناهمرهان

بي پروا، سركش، با دريغ و درد

تنها به نواي رفتن گوش دادن

و تنها به سرود روان شدن دل سپردن.

در مسيري پر از بودن و نبودن

در رهي كه همه در كمين ديدن و بردن اند

به يغما، اگر توانند

و به حسرت اگر نه.

 

16/4/85

يادداشت هاي شخصي 11


چيزهايي كه من با آنها زندگي مي كنم:

                     ايمان، آزادي و عشق.

يادداشت هاي شخصي 10


مي داني آن كيست،

اي مرد!

آن ملت توست كه دست ياريش به سويت دراز شده و اميد به آگاهي ات دارد كه اگر نتوانستي درمان دردهايش باشي، حداقل گوش شنوايي برايش باشي و تسلي براي زخم هايش، نه آنكه سر در لاك بي دردي ات فرو بري و آسوده باشي و شاد!


يادداشت هاي شخصي 9

* يك مرد * 

در بزم روزگار

يكي، يك مرد

سوار بر مركبي

هرچه تند و سركش و نا آرام

هراسناك و تنها

در مسير پر از  تلاطم

پيش مي رفت و امواج مي شكافت.

همگان اما در انديشه چرايي

پرسش از او مي نمودند

چرا؟

و مرد

چه مي توانست بگويد

ديگر زباني دركار نبود

نه حرفي و نه نگاهي

هيچ و ديگر هيچ !

پس سرفروافكنده

اما در فراخناي افق

خيره به چشمان شان نگريست

و تنها

گريست !

 

16/4/84


يادداشت هاي شخصي 8

 اكنون

       تنها به فراسوي از " اكنون" رفتن

                                           مي انديشم.