* يك مرد * 

در بزم روزگار

يكي، يك مرد

سوار بر مركبي

هرچه تند و سركش و نا آرام

هراسناك و تنها

در مسير پر از  تلاطم

پيش مي رفت و امواج مي شكافت.

همگان اما در انديشه چرايي

پرسش از او مي نمودند

چرا؟

و مرد

چه مي توانست بگويد

ديگر زباني دركار نبود

نه حرفي و نه نگاهي

هيچ و ديگر هيچ !

پس سرفروافكنده

اما در فراخناي افق

خيره به چشمان شان نگريست

و تنها

گريست !

 

16/4/84